لیلای مجنون
  
 لیلای مجنون
 
اردیبهشت 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو
 
دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1385
مادر
مادر
در کشور ما روزی بنام "مادر" نامگذاری شده. این فرشته ای که در همین نزدیکی، روز و شب در کار برکت بخشیدن به زندگی ماست، آنقدر نزدیک و آنقدر مهربان و آنقدر شکیبا که هیچ دیده نمی شود، نه مهربانی و نه نزدیکی و نه شکیبائی او درنظر نمی آید، آخر این فرشته بسیار به ما نزدیک است. او که فرستادهء خداوند است تا مبادا نسیمی خاطر کودکش را ، تو و مرا ، پریشان سازد.
ای مهربان
امروز چهاردهم ماه May در سراسر دنیا روز مادر نامیده شده، زیباست که امروز نیز با تمام دنیا همصدا شویم و بگوئیم مادر روزت مبارک. اگرچه این تبریک را در روز دیگری در این سال تنها در میهن خود بزبان می آوریم، لیکن بگذار که امروز از سراسر این کرهء خاکی آوای:
دوستت دارم مادر وروزت مبارک
بالا و به عرش خداوند برسد.
 
امروزهم بگوئیم:
 
"مادر"  که تندباد خزان تو را از من ربوده، خوب میدانم که میان فرشتگان نگاه مهربانت همیشه و همیشه مشتاق و نگران من است. میدانم که جان عاشقت همیشه در نیایش است تا کودکت شاد باشد و خوشبخت.
مادرم با من بمان، میان فرشتگان
مادرم به تو، به نگاه پرمهرت
به نیایشها و آرزوهای زیبای تو نیازمندم
مادرم تنها تو میدانی که من هرگز بزرگ نشدم
مادرم تنها تو میدانی که من هنوز و همیشه کودک تو هستم
مادرم دوستت دارم.
با من بمان
   
 

 
چهارشنبه 30 فروردین ماه سال 1385
کاش می شد برگردی

یک به یک از دستشان می دهیم
ابتدا
نگاهشان می کنیم
احساسشان می کنیم
دستهایشان را می فشاریم
و قلبهایمان را با هم پیوند می زنیم
سپس
نگاهمان را از هم می دزدیم
دستهایمان را در جیبهایمان فرو می کنیم
و بعد یکدیگر را فراموش می کنیم
تو گویی
هرگز همدیگر را نیافته بودیم

-------------------

ا ز وقتی که خورشید برای من از سمت مشرق  طلوع نمی کند ،

 از ان زمان که تو از باغ دلم پر کشیدی ،

                             دیگر هیچ بهاری به سراغ من نیامد ...

                             دیگر بلبلان در این باغ ، شوق اواز خواندن ندارند ...

                            دیگر درختان خسته باغ دلم شکوفه نمی اورند ...

ای عزیز دل ....

    خورشید و بهار و بلبلان یکصدا تو را می خواهند

    و من خدا را در هنگام هر اذان برای امدنت دعا می کنم ،

و زمزمه می کنم ....

                     ای بهترین ، زیباترین و عاشق ترینم ، کاش می شد برگردی

       اما تو صدای زمزمه ام را نمی شنوی


 
شنبه 19 فروردین ماه سال 1385
من فقط یه آدمم

سلام ، من نه فرشته ام و از جنس آسمون ، و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده ، من  فقط یه آدمم ، یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه و گاهی هم زیادی مغرور ، آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن!!

اش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن  ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن  ، و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
اینا از عمق وجود م بلند میشه

 

 

 


 
سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1385
شونه های علی

سلام

الان ساعت نه و نیم صبح . تازه یک ساعت و نیم که اومدم سر کار . خسته نیستم هنوزم انرژی کار کردن دارم . ولی بیشتر از همه دلم برای علی عزیزم تنگ شده. حتی طاقت یه لحظه دوریش و ندارم.

دیشب نه پریشب موقع خواب یه هو بد جوری دلم گرفت . نمی دونم چرا . خیلی وقتا اینجوری می شم . مخصوصا وقتای تنهایی . بغض کردم و نتونستم جلوی خودمو بگیرم .بازم اشکام روی شونه هاش ریخت . می دونم که ناراحت شده بود . بعد از اینکه آروم گرفتم ازم پرسید که چرا گریه کردی؟ اما من مثل همیشه نتونستم بهش بگم . جواب دادم همین جوری . دلم گرفت . اما می دونستم که همش اثر فیلم اون شب بود . نه که به خاطر فیلم گریه کرده باشم . بلکه همیشه یه چیزایی توو اطرافت میبینی یا می شنوی یا تو فیلما می بینی که آدمو یاد گذشته ها میندازه . هر چی سعی میکنی فکرتو کنترل کنی نمی تونی . آره بازم یاد مادرم افتادم . اون روزای آخر که داشت آخرین لحظات زندگیشو می گذراند و چه لحظات دردناکی بود . هم برای من و هم برای مادرم . اما مادرم از درد راحت می شد . و زندگی پر از درد من بدون اون شروع می شد . ولی اینارو نتونستم به علی بگم . یعنی هیچوقت نتونستم راجع به چیزایی که آزارم میده باهاش حرف بزنم . آخه می دونم اونم ناراحت میشه . حتی اگه بخوام هم نمی تونم بهش بگم . همیشه یه چیزی جلومو می گیره . خیلی سخته که آدم راجع به دردهاش حرف بزنه . حتی با محرمترین کسش . ولی علی همیشه از اینکه چرا حرفامو بهش نمی زنم گله می کنه . شاید فکر می کنه خودم نمی خوام . نوشتن بعضی چیزا از اینکه اونارو مستقیم بیان کنی راحتتر .

شاید کسی نیاد و این نوشته ها رو نخونه . اما همین که اینارو نوشتم اروم می شم . شایدم یه روز علی من بیاد و اینارو ببینه . نمی دونم اون موقع چی بهم میگه . ناراحت میشه یا خوشحال؟ ولی من خیلی دوسش دارم . اگه شونه های علی عزیزم نبود که من سرم و روش بزارم و اشکامو بریزم تا حالا از غصه دق کرده بودم . اندازه تمام دنیا دوسش دارم.

 

ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن

ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من

ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید

تو شبو از من گرفتی تو مرا دادی به خورشید


 
دوشنبه 7 فروردین ماه سال 1385
دلتنگی

نگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید...

دلم برات تنگ شده...می بینی...هنوز باور نکردم...یه چیزی هست که بدجوری رو دلم مونده...همش با خودم تکرار می کنم چطور نفهمیدم...آخه چطور نفهمیدم...! این بغض داره خفه ام میکنه...هیچ جوری نمیشکنه...تازه انگار بیشترم شده بعد این که فهمیدم هیچ وقت نتونستم اون طور که باید افکارم رو به کسایی که دوستشون دارم منتقل کنم...اما خودمونیم راحت شدی..مگه نه؟!..نگو شوخیت گرفته باز..خداییش راحت نشدی از اون همه درد..از اون همه نگران من بودن...هنوزم نگرانه من هستی؟!...راستش رو بگو...حوصله ندارم این روزا...دلم الکی همین جوری هی تنگ میشه...کاش منم می تونستم راحت شم...هر چه زودتر بهتر...قرار نبود تنهایی بری...آخه الان وقتش بود؟...یادم دادی مهربون باشم...بگذرم...ببخشم...می بخشم...زیادی هم می بخشم...ای ی ی ی! ...هیچ وقت چیزی از کسی تو دلم نمیمونه...اما خودمو چی؟!...ببخشم؟!...مگه می تونم... مگه میشه؟!...همش از خودم می پرسم چرا اون روز صبحی که با اون حال اومدی برای بدرقه ام نفهمیدم...آخه میدونی...مادری دلم برات تنگ شده...دلم برات تنگ شده مادر!...خیلی...


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 615


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها